مانیا مانیا، تا این لحظه: 12 سال و 11 ماه و 11 روز سن داره

سلام کوچولوی مامان

بدون شرح

من مامان خیلی بدی امممممممممممممممممم  مانیا الان 21 ماهشه و من مامان خیلی بد 9 ماهه که از دخترم چیزی ننوشتم حالا چی بگم از کجا بیگم اینهمه اتفاق این همه مدت...!!! آخرین نوشته من مال یکسالگی دخملیه، از اون موقع تا حالا خیلی بزرگ شده خانوم شده خیلی قشنگ حرف میزنه ... ای جانم مانیای گلم مامان تنبلتو ببخش عزیزم سعی میکنم اتفاقای بزرگ و مهم و البته شیرینتو تا اونجایی که یادم میاد بنویسم دخمل مامان خیلی خانوم بود و ده روز تمام تا دیر وقت اداره بودم و پیش مامانی و باباش موند و اذیت نکرد( تیرماه) ، ممنون دخترکم مرداد ماه اتفاق خاصی نیوفتاده فقط هر روز یه شیرین کاری و یه کار جدید ازت دیدیم و دایره کلماتت روز بروز گسترده تر میش...
29 بهمن 1391

و اما یکسالگی مانیای مامان

دختر گل مامان یکساله شد.... خدایا شکرت دیروز عزیز دلم 29 اردیبهشت یکسالگیشو تموم کرد و وارد سال دوم زندگیش شد ، و از خدا اول بخاطر وجود نعمت فرزند دار شدنم و بعد سلامتی مانیای گلم تشکر میکنم. سال اول طبق خواسته من و باباش تولد رسمی در کار نبود ، چون تو این سن بچه ها از تولد سر در نمیارند و فقط خستگی برای خود نی نی و مامان و باباش میمونه ، تصمیم گرفتیم هزینه ای که بابت تولدش کنار گذاشته بودیم پای آتلیه عکس بدیم و یه آلبوم یکسالگی براش درست کنیم. پنجشنبه 28 اردیبهشت باباش یه کیک کوچولو براش گرفت و با حضور من و مادر بزرگش (مادر من) یه تولد خودمونی گرفتیم و عکس انداختیم. انشاءاله تو سالهای آتی بتونیم یه جشن خوب و شاد برای دخملی گلمون بگی...
30 ارديبهشت 1391

مامانی دلمو شکوندی... یه دنیا غم داره دلم

امروز میشه شش روز که مانیا لب به شیر من نزده !!! هر بار دعوتش کردم به خوردن گریه کرد ، دیشب گفتم خوابالو بزارم دهنش شاید خورد اولش کلی خوشحال شدم ولی یه هوو اووق زد و گریه کرد ..... دلم شکست خدا میدونه تو اون دو ماه اول بعد زایمانم بخاطر زخم سینه ام چقدر گریه میکردم چقدر درد کشیدم هر دوا و دارویی که گفتند به سینه ام زدم که خوب بشه روزای سختی بود بعد اون برای زیاد شدن شیرم هر چی گفتند خوردم و تحمل کردم که شیرم از بین نره خوب باشه و خوب هم بود خدارو شکر ، خیلی نبود ولی مقوی و سالم بود چون خوب وزن میگرفت. ولی حالا.. الان روزای خیلی سختریه!!!! دیروز خونه مادرشوهرم بودم وقتی میدیدم پسر جاریم چطور سینه مامانشو با ولع میخوره غصه ام شد...
7 ارديبهشت 1391

نگرانم کردی دختر گلم...

دو روز پیش نوبت غربال ماهیانه مانیا بود رفتیم دکتر. بعد از معاینه روتین و وزن کشی معلوم شد نسبت به یک ماه و نیم گذشته وزن اضافه که نکرده هیچ ، 100 گرم هم کم کرده! دکتر نظرش این بود که دفعه قبل تو زمستون بوده و بخاطر لباسای بیشتر وزنش بالاتر نشون داده و در واقع وزن کم نکرده و وزنی هم نگرفته که این بد نیست چون خیلی فعالیت میکنه! ولی من نگرانم.... گفت دیگه بهش شیرخشک تو طی روز ندم و فقط شیر خودمو بخوره جاش وعده های غذاییشو 5 وعده قرار بدم.با توجه به اینکه مانیا غذای خشک نمیخوره و باید حتما میکس باشه موندم چی بهش بدم! از طرف دیگه یه مدتی بود مانی شیر خودمو نمیخورد شاید یکبار در کل شبانه روز و باعث شد شیرم کم بشه باید کاری بکنم باز زیاد بشه...
23 فروردين 1391

دو کلام درد و دل

مانیای گلم ، غرق بوسه ات میکنم آنگاه که از سر محبت سر بر شانه ام میگذاری و صورت کوچکت را به گونه هایم میکشی همانگاه که مادر خسته از کار روزانه به عشق دیدارت پا به منزل امید خود میگذارد. شاکر خداوند و مدیون وجود توام که با نگاه شیرینت با اخمت با لبخندت تمام رنج و سختی روزگار را از تنم بیرون میکنی دروغ نخواهد بود اگر بگویم تنها بخاطر تو نفس میکشم ، هر چه داشتم هر چه میتوانستم داشته باشم بخاطر وجود نازنین تو قربانی کردم تا به حلاوت همزیستی با تو برسم   مانیای نازنیم آرزو دارم که خداوند دستان کوچک تورا همانگونه که هم اکنون مهربانانه در دست خویش گرفته تا سالیان سال بدست بگیرد و تورا به تمام آروزهای شیرین و خوبت برساند همیشه دوستت...
20 فروردين 1391

باز مامان تنبلوو اومد که مطلبی بنویسه!!!! ای وای من.... من چقدر تنبلم

نمیدونم از چی بگم از کجا شروع کنم خوب اول بگم که غده زیر بغل مانی خانوم بعد اینکه حسابی زیرش چرک جمع شد و پوست روش نازک شد سر باز کرد و بعد سه روز تقریبا کلا تخلیه شد و الان هم یه یک ماه و نیم هست که روش بسته شده خدارو شکر مانی مامان ، انقده خوشگل میگه مامان انقده خوشگل میگه مامان که نگوووو الهی مامان فدات عسلم   دیروز باباش هی باهاش کلنجار رفت گفت مانیا بگو بابا مانی گفت ماما ، هی باباش گفت بچه بگو بابا انقدر نگو مامان ، مانی هم داد زد .... مامااااااا کلی حال کردم الهی مامان پیش مرگت بشه خیلی ماشاءاله شیطون شده ، یه ده روزی هست علاوه بر چهار دست و پا دستشو میگیره به مبل و هر جا که راه دست باشه و بلند میشه و با کمک یه تکیه...
20 فروردين 1391

دخترکم عاشق حرکات موزونه !

جیگر طلای مامان کلی رقاص شده تا بگیم نی نای نای شروع میکنه عین همه بچه های همسالش اول با جلو عقب کردن باسنش و بعد یواش یواش دوتا دستاشو میگیره بالا نزدیک سر شونه هاش قربونش برم من کار جالب دیگه دخملی اینه که وقتی میخواد چیز غیرخوردنیو بخوره بهش بگیم اخه شروع میکنه به دری وری گفتن ادَ دِ ددَ وَدَ .... اگه هی مرتب بگیم مانی اخه اخه نخوریهااااا دیگه میگه اِعع و اون مثلا خوردینشو میچسبونه به خودش الهی مامان به قربونت بره شیرینم خدارو شکر سرفه هاش کمتر شده الانم تو ننوش عین فرشته ها خوابیده .... کلمات گل خانومیم در حد همون دد و جی جی و آبه و دای (یعنی دایی) خلاصه شده تو هفت ماهگیش بابا هم گفت ولی تو این ماهش اصلا نمیگه الهی درد ...
20 بهمن 1390

دردت به جونم دخترم ، نبینم مریض شدی!!!!!

یه هفته پیش سرما خوردم رفتم دکتر آمپول داد دارو داد ، علی الظاهر خوب هم شده بودم ولی از دیشب سرفه های شدید و سوزش گلووووو دیگه نمیدونم اسم اینو چی بزارم بازگشت سرماخوردگی return of cold !!!!!! صبح رفتم سر کار و ساعتای نه و نیم بود مامانم زنگ زد که مانیا خیلی سرفه میکنه دیگه اعصابم بهم ریخت آخه من خیلی رعایت میکنم که ازم نگیره ، اعصاب مصاب ندارم بخدااااا فقط دعا میکنم گلوش چرکی نشه و تب نکنه خودم که خیلی بخاطر سوزش و خارش گلووم کلافه ام .....طفلی مانیا...!!! من مرتب تو خونه حتی وقت خواب ماسک رو صورتمه ، روزی دوبار ماسکو میندازم تو سطل زباله در دار ، تمام دستمال کاغذی های مستعملمو میریزم تو سطل زباله در دار هر کاری بخوام بکنم دست...
11 بهمن 1390

مانیا ، مامان چرا بد غذا شدی آخه!!!؟

یه چند روزی صورت مانی ریخته بیرون ، جوشای زیر پوستی داره و پوستش زبر و خشکه میترسم آلرژی باشه اول ماه که رفتیم دکترش واسه چکاب گفتم نکنه به ماست که تازه شروع کردم بهش میدم حساسیت داشته باشه که دکتر گفت اگه به ماست حساس باشه به شیر هم حساسه ولی الان مانی بیشتر از سه ماهه که شیرو تو فرنی و حریرش میخوره نمیدونم چیه دو روز هم هست با اشتها غذا نمیخوره ، فرنی که دیگه اصلا دوست نداره و امروز سوپشو که همیشه با اشتهاء میخورد هم نخوردش نگرانشم انشاءاله که چیزی نباشه و فقط فقط بخاطر دندونای آسیای بالاش باشه که نیش زده بیرون قربونش برم من الهی امروز سر غذا خوردن انقدر عصبانی ام کرد و من هم که نگران بودم که غذا نمیخوره عصبی شدم و سرش داد زدم ...
8 بهمن 1390